تبليغاتX

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنی ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم ....

"گنجشک گامبالی و پسرک"

يك جمله كليشه‌اي وجود دارد كه بر اساس ساختار «... شدن ساده است ولي ... ماندن دشوار است» ايجاد شده و شما مي‌توانيد به جاي «...» از واژه‌هاي قهرمان، محبوب، برتر، باحال و هر كلمه ديگري كه دوست داريد استفاده كنيد و به جمله مورد علاقه بسياري از مهمانان صدا و سيماي جموري اسلامي ايران برسيد.

حالا من مي‌خواهم از همين ساختار كليشه‌اي استفاده كنم و بگويم عاشق شدن ساده اما عاشق ماندن، بسيار دشوار است. به ويژه با روابط و زندگي‌هايي كه آدم‌هايي مثل و هم‌نسل ما دارند زندگي عاشقانه، راه پر پيچ و خم و پر فراز و نشيبي است كه رفتنش هيچ ساده نيست. آدم بايد محك و نشانه‌اي داشته باشد كه با آن عاشق ماندن خودش را اندازه‌گيري كند. اين نشانه براي من اضطراب و وحشت في البداهه و ابلهانه‌اي است كه گاه تمام وجودم را دربرمي‌گيرد، وحشت از اينكه نكند كسي كه دوستش دارم مرده باشد.

شب است و خوابيده‌ام ناگهان از خواب مي‌پرم وحشت‌زده سرم را آهسته نزديك صورتش مي‌برم تا مطمئن شوم نفس مي‌كشد. در جلسه‌اي كاري هستم مي‌دانم تنها خانه است. ناگهان تمام تنم داغ مي‌شود كه نكند در خانه اتفاقي افتاده باشد و كسي نباشد نجاتش بدهد فوري از جلسه بيرون مي‌آيم و تلفن مي‌زنم. يا از سركار برگشته‌ام مي‌دانم خانه است حوصله كليد درآوردن ندارم زنگ در را مي‌زنم اما باز نمي‌كند، از لحظه‌اي كه با كليد در حياط را باز مي‌كنم تا لحظه‌‌اي كه وارد خانه مي‌شوم و مي‌فهمم حمام است يا دستش بند بوده يا ... وحشت ديدن بدن سرد و از نفس افتاده‌اش وجودم را آتش مي‌زند. اينطور موقع‌ها است كه مي‌فهمم هنوز عاشقش هستم و وحشت جايش را به غرور و لذت مي‌دهد.

از اینجا

اینکه مطالب عاشقانه ی مرتبط و شبیه به خودمون رو لینک کنم اینجا اشکالی داره؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

 

جا برای من ِ گنجشک زیاد است ولی
به درختان ِ خیابان ِ تو عادت دارم

از اینجا

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

حضورِ تو در زندگیِ من،

از نوعِ کلمه‌ها نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 7:27 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

گران قیمت ترین هدیه ی عمرم !

از طرف عزیزترینم . . .

از تو ممنونم که به علایق من ، هر اندازه که نامتعارف ! ، این قدر احترام می گذاری .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط پسرک  | 

داستان انیمیشن آپ شباهت های دور اما شیرینی با افکار من و برداشت های من از زندگی ، ازدواج و عشق داشت.  آن اندازه که ناخودآگاه در احساس من اثر گذاشت. 

در لحظه ای که تو با شوخی کوچک خود این شباهت را به آگاه ذهنم هدایت کردی ، همه ی وجودم یکجا در برابر این احساس حاصل از سالها همراهی ام ایستاد و قرار از من گرفت .

یادت هست که چه گفتم ؟ "دیوونه!"  قبلا هم جایی در همین ابعاد برای ابراز احساسم این واژه را گفته بودم.

برای من همیشه یافتن یک معنا و یک جوهره ی معنایی دور از مادیات در زندگی هدف بوده و هست . هدفی که اکنون در کنار تو به آن دست یافته ام. شاید همه ی یافته های دیگر زندگی مثل تحصیل علم و ثروت برای من تنها در کنار همان معنای بزرگند که توجیه می یابند. اهداف و ابزاری که هراندازه بزرگ باشند، مثل خانه ای بر فراز بهشت، وقتی مفهوم دارند که در سایه ی حضور آن معنای بزرگ ، محقق شوند.

بر بالاترین مقام های زندگی و در بهترین مکان زیست تنها وقتی می توان از انسان بودن لذت برد که به آن معنا رسیده باشیم؛ به معنایی که در کنار تو به آن رسیده ام. به عشق.

راست گفتی، تو در قاب خاطرات ذهن من همان "الی" هستی و کامپیوتر همان "خانه". و در پشت همه چیزمان همان جوهر روشن عشق مان هست و خواهد بود.

خوشحالم که ارزش حضورت را در اکنون زندگی حس می کنم و آنقدر این احساس بزرگ است که بر بزرگی همه ی خاطرات و بر چشم انتظاری همه ی امیدها برتری دارد. 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط پسرک  | 

امروز ماجرای عمیق و عجیب و عاشقانه ای داشتیم..صدات لرزانت تو گوشمه .."نگو.." میخوام این خاطره رو ثبت و ماندگار کنی..خیلی وقته که برام دیگه نامه ی آبی نمی فرستی..اما اینجا که می تونی بنویسی..فقط قلم قشنگ خودت میتونه حق مطلب رو ادا کنه..رد نشو از این پست..بمون..بنویس..

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

به یاد خودمون..
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

 هر آدمی حق مسلمش است - حتا مسلم تر از انرژی هسته ای- که هر از چندگاهی یک هویی از پشت بغل بشود و دست هایی بپیچند دورش و سری فرو برود توی گردن و موهایش با نفس های عمیق و حرف های مهربان. بع له.

منبع

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

دلم شکست وقتی اونطور با تشر به من گفتی "دیگه با من حرف نزن"

دیشب کارامو زودتر تموم کردم.اضافه تر و تفریحانه هم نموندم.بر خلاف این شبها با هم رفتیم که بخوابیم.من توی فکر نوشته ی عاشقانه ای بودم که خونده بودم.و داشتم دنبال راهی می گشتم که اجراش کنم.دلم لحظه های ناب عاشقانه می خواست.مثل قدیما.حتی بهت گفتم که چی خوندم...داشتم حرفای روزمره می زدم که ناگهان به من توپیدی که دیگه با من حرف نزن..جا خوردم و ناراحت شدم.پشتم رو کردم و خوابیدم.نمی دونم کی بود که لپم رو ناز کردی..دوبار..منم برگشتم و نازت کردم.و از تصمیم اینکه صبح هم باهات حرف نزنم منصرف شدم.صبح که بیدار شدیم بوسیدی منو..منظورت آشتی بود..دلم داشت نرم می شد..ازت پرسیدم چرا باهام قهر کردی؟چرا گفتی حرف نزن؟ و حدسم در مود دلیلش درست بود..!!!دیشب با همون مخالفتهای تحکم آمیز همیشگیت ناراحتم کرده بودی.اگه کسی باید قهر می کرد من بودم.موضوع به این سادگی و پیش پا افتادگی رو انقدر بزرگ کردی.اصلا معلوم هست داری چیکار می کنی؟

آخرین باری که اینجوری دلم رو شکوندی رو اصلا یادم نمیاد..

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 7:23 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

واقعا تار عنکبوت گرفته اینجا!!

دعواهای ما بر سر تقسیم کامپیوتر داره جدی میشه!!!

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

گنجشک:

امسال من زودتر یادم بود که امروز چه روزیه..پنجمین سالگرد آشنایی..

پسرک:

پنجمین سالگرد تولد عشق مان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 26 تیر1388ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

همیشه به این فکر کرده بودم که چی کار کنم توی اون موقعیت..انتخاب هم کرده بودم.."خاطرخوام٬میدونم..!" اما حالا که بالاخره ازم خواستی..یادم رفت شروعش رو..با یک آهنگ دیگه برات رقصیدم..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

بالاخره اومد...هوراااااااااااااااااااااااا!
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

تو کنار من هستی..آهنگ زیبایی توی گوشیم پخش میشه..یک پازل خیلی قشنگ که عیدی منه رو می چینم..تو به من لبخند می زنی..یک شادی عمیق و یک شکر بزرگ توی قلبم جوونه میزنه..چیزی که یک ساله دارمش...تا حالا این همه خوشبخت نبودم...

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

شانون و سعید باهم رفتن توی یک چادر..منم رفتم به گذشته..اونجایی که هر لحظه برای باهم بودن و بیشتر کنار هم موندن هر کاری می کردیم..قرار های بعد از ظهرمون از ساعت ۶ شد ساعت پنج و نیم..بعدش ۵ و گاهی هم چهار و نیم..روزای تعطیل هم صبح هم بعد از ظهر..یه روز اونقدر زود رفتیم بیرون که هتلی که رفتیم هنوز داشت صبحانه سرو میکرد ..و دومین صبحونه ی مشترکمون رو خوردیم..اولیش رو یادته؟نون و پنیر و بارون توی باباکوهی..با سبزی تازه..

چادرمون رو یادته؟پشت درخت رو یادته؟لحظه ها رو می دزدیدیم که بیشتر با هم باشیم..یک نوازش ..یک بوسه..حتی یک نگاه بیشتر..

وقتی خلوتمون فراهم میشد..چه بیتاب بوسه بودیم..اما دوتامون اون التهاب و تشنگی رو نگه میداشتیم و آروم آروم و قطره قطره آزادش می کردیم..همه ی لحظات رو غرق عشق درک می کردیم..گاهی بوسه ای اونقدر به درازا می کشید که از پا می افتادیم..

من هنوز هم همون حس رو دارم ..وقتی میبوسمت انگار که دوباره اون آتش قدیمی میاد روی لبام و دستام..و بازم میخوام غرق بشم توی تنت..یادته؟آرزوم این بود که بشم سلولی از تنت که همیشه باهات باشم..آخه امیدی نداشتم زنت بشم!!

هنوز هم دلم بوسه ی طولانی با نوازشهای آتشین میخواد..هنوز هم مثل قدیم هستم..هنوز عین اولش عاشقتم..و از این بابت خیلی خوشحالم..

حس تو چیه؟چقدر هنوز مثل پشت درخت٬مثل بون سه جا با چراغ ماه٬ آتشین هستی و دلت آتش رو طلب می کنه؟..برام بگو..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

امروز نشد سیزده بدر کلاسیکی داشته باشیم..به جاش رفتیم دوچرخه سواری..کاری که سالها نکرده بودم..خیلی خوب بود ازت ممنونم..

در گوشی: از هم سطح نبودن استاندارد های نظم و نظافتمون خیلی نگرانم..میترسم کاری دستم بده..

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط پسرک  | 

 

در این یک سال همسری و در این پنج سال همدلی ، بسیار پیش آمده که  دلم از سپاسگزاری لبریز باشد . سپاس از تو و تقدیری که ما را بهم پیوند زد...
از تو متشکرم که همراهی ام می کنی و   هر روز بیشتر اهل زندگی می شوی
صبورتر ، آگاه تر ، همسری بهتر و البته زیباتر .
و از دنیا و تقدیر  متشکرم که در  سلامت زندگی به ما و من کمک می کند .

یک سال گذشته  و   جذبه ی تو برای من افزون تر است
پنج سال گذشته و  دوستی ما بی نهایت .

----------------------------

ماهي هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو .
مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اي زلال پاك ! -
جرعه جرعه جرعه مي كشم تو را به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اي هميشه خوب !
اي هميشه آشنا !
هر طرف كه مي كنم نگاه ،
تا همه كرانه هاي دور ،
عطر و خنده و ترانه مي كند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهي هميشه تشنه ام
اي زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك !

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط پسرک  | 

سالگرد ازدواج مان مبارک
+ نوشته شده در  جمعه 7 فروردین1388ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط پسرک  | 

سال داره تموم میشه..و روزهای دانشجویی هم..اولین نوروز رسمی زندگی مشترکمون هم میاد..قبلا دزدکی٬امسال آشکارا وسط عید میایم اینجا و باز با هم هستیم..

به امید همیشه با هم بودن..موندن..

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

دیشب به جای دوچرخه سواری دور از چشم صاحبخونه منو سوار فرغون کردی و کلی توی حیاط دور دادی!!!از ده تا بنز سواری بیشتر خوش گذشت..

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 8:2 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

شب معمولا صدای تنفس شوهرم صداهای دیگر را می تاراند. من در درون نفسهایش می خوابیدم. این به آن معنی نیست که شوهرم خروپف می کرد. اما نفسهایش کوچه را فرا می گرفت، شهر را فرا می گرفت، دنیا را پر می کرد، و به من اجازه می داد که با وجود تاریکی جایی در دنیا پیدا کنم ... به گمانم سایه هایی که در شب زندگی می کنند، با واقعیت شانه ها و شکم او تصادف می کردند، و آنوقت بی آنکه مرا ببینند، یا لااقل بی آنکه جرات کنند دستی به من بزنند، از کنارم رد می شدند.

                                              ـــ تولدی دیگر ــ ماری داریوسک ــ عباس پژمان ـــ

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

تو سيب سرخ کدامين درخت پرتقالي که هر دانه انارت به سرخي يک درخت موز است اي گلابي من؟
+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

 

روزهای من
با تو
هر روز تولدی ست
از آفتاب جوانی ات

همسری تو
معشوق من
       روشنی روزگار
        و
          حقیقت یافتن مدام آرزوهاست

مبارک است
روز تولد تو
روز تقدیر من .

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط پسرک  | 

در تاریک و روشن ديوانگی هايم که گم می شوم، خیال شانه‌های مردانه‌ای آرامم می كند که لابه‌لای روزهای تنهایی، نازبالش شقيقه‌ های بی قرارم بوده است.

امروز و اینجا "دوستت دارم" را از ریز ریز این کلمات بپذیر.

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

می گذرم.. از هدیه ها..

تا به ماشین برسیم!

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

این روزها وظیفه ی زناشویی من شده درس خوندن..کارای غیر از درس دچار عذاب وجدانم می کنه..به خا طر تو و امیدت به من..

روزی که این درسا تموم بشه زندگی چه شکلی میشه؟

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

"خاله بازی" تموم شد..بغضم ترکید آخرش..شاید به خاطر شکست خوردن اون زوج افسانه ای..نمی دونم چرا..مهم نیست چرا..گریه می کردم و نیازمند دست نوازش و محبت تو بودم که کنارم خواب بودی و توی خواب اخم کرده بودی..کاش بیدار میشدی و نازم می کردی..گریه ام داشت صدای بلندی پیدا میکرد که اومدم بیرون از اتاق خواب..و سیر گریه کردم که چرا بیدار نشدی و نازم نکردی..الانم دلم گرفته و میدونم تا ۱ ساعت دیگه همچنان خوابی..با ابروهای گره کرده...

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط گنجشک  | 

و سالگرد نامزدیمون...
+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط گنجشک  | 

یلدای امسال ما همین بود...
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط گنجشک  |